پیدایش باب ۲۱
- نمایش از 06 ارديبهشت 1390
- In پیدایش
- بازدید: 179
ترجمه شریف |
ترجمه تفسیری |
ترجمه قدیمی |
|
۱ خداوند همان طور که وعده داده بود، سارا را برکت داد ۲ و در وقتی که ابراهیم پیر بود، سارا حامله شد و پسری برای او زایید. این پسر در همان وقتی که خدا فرموده بود به دنیا آمد. ۳ ابراهیم اسم او را اسحاق گذاشت . ۴ وقتی اسحاق هشت روزه شد، ابراهیم همان طور که خدا به او دستور داده بود، او را ختنه کرد. ۵ وقتی اسحاق متولّد شد ابراهیم صد ساله بود. ۶ سارا گفت : «خدا برای من شادی و خنده آورده است و هرکه این را بشنود با من خواهد خندید.» ۷ سپس اضافه کرد: «چه کسی می توانست به ابراهیم بگوید که سارا بچّه شیر خواهد داد؟ چون من در موقع پیری او پسری برایش زاییده ام.» ۸ بچّه بزرگ شد و در روزی که او را از شیر گرفتند، ابراهیم مهمانی بزرگی ترتیب داد. ۹ یک روز اسماعیل همان پسری که هاجر مصری برای ابراهیم زاییده بود- با اسحاق پسر سارای بازی می کرد. ۱۰ سارا آنها را دید و به ابراهیم گفت : «این کنیز و پسرش را بیرون کن . پسر این زن نباید از ارث تو که فقط باید به اسحاق برسد هیچ سهمی ببرد.» ۱۱ این موضوع ابراهیم را بسیار ناراحت کرد چون اسماعیل هم پسر او بود. ۱۲ امّا خدا به ابراهیم فرمود: «درباره پسر و کنیزت هاجر نگران نباش . هرچه سارا به تو می گوید انجام بده . زیرا نسلی که من به تو وعده داده ام از طریق اسحاق خواهد بود. ۱۳ من به پسر کنیز تو هاجر هم فرزندان زیادی خواهم داد. از او هم ملّت بزرگ به وجود خواهد آمد چون او هم پسر توست .» ۱۴ روز بعد، صبح زود ابراهیم مقداری غذا و یک مشک آب بر پشت هاجر گذاشت و او را با پسر بیرون کرد و هاجر آنجا را ترک کرد و رفت . او در بیابانهای بئرشبع می گشت . ۱۵ وقتی آب تمام شد، پسر را زیر یک بوته گذاشت ۱۶ و خودش به اندازه صد متر از آنجا دور شد. به خودش می گفت ، «من طاقت ندارم مردن پسرم را ببینم » و همان طور که آنجا نشسته بود، شروع کرد به گریه کردن . ۱۷ خدا، صدای گریه پسر را شنید. فرشته خدا از آسمان با هاجر صحبت کرد و گفت : «ای هاجر، چرا پریشانی؟ نترس . خدا گریه پسررا شنیده است . ۱۸ بلند شو، برو پسررا بردار و آرام کن . من از نسل او ملّتی بزرگ به وجود می آورم .» ۱۹ خدا چشمهای او را باز کرد و او در آنجا چاهی دید. رفت و مشک را پُر از آب کرد و مقداری آب به پسر داد. ۲۰ خدا با آن پسر بود و او بزرگ می شد. او در صحرای «فاران » زندگی می کرد و شکارچی ماهری شد. ۲۱ مادرش یک زن مصری برای او گرفت . ۲۲ در آن زمان ابی ملک ، با «فیکول » فرمانده سپاهیان خود، نزد ابراهیم رفت و به او گفت : «در هر کاری که می کنی خدا با توست . ۲۳ بنا براین اینجا در حضور خدا قول بده که من یا فرزندان من و یا نسل مرا فریب ندهی . من نسبت به تو وفادار بوده ام ، پس تو هم نسبت به من و این سرزمین که تو در آن زندگی می کنی وفادار باش .» ۲۴ ابراهیم گفت : «من قول می دهم .» ۲۵ ابراهیم درباره چاهی که غلامان ابی ملک تصرّف کرده بودند از او گلایه کرد. ۲۶ ابی ملک گفت : «من نمی دانم چه کسی این کار را کرده است . تو هم چیزی در این باره به من نگفتی . این اولین باری است که من این را می شنوم .» ۲۷ پس از آن ، ابراهیم تعدادی گاو و گوسفند به ابی ملک داد و هردوی آنها با هم پیمان بستند. ۲۸ ابراهیم هفت بره ماده از گلّه جدا کرد. ۲۹ ابی ملک پرسید: «چرا این کار را کردی ؟» ۳۰ ابراهیم جواب داد: «این هفت برّه را از من قبول کن . با این کار تو اعتراف می کنی که من همان کسی هستم که این چاه را کنده ام .» ۳۱ به خاطر همین آنجا «بئرشبع » نامیده شد، زیرا در آنجا بود که آن دو با هم پیمان بستند. ۳۲ بعد از اینکه آنها در بئرشبع با هم پیمان بستند، ابی ملک و فیکول به فلسطین برگشتند. ۳۳ ابراهیم در بئرشبع درخت گَزی کاشت و به نام خداوند خدای جاودانی دعا کرد. ۳۴ ابراهیم در فلسطین مدّت زیادی زندگی کرد. |
۱ خداوند به وعده خود وفا كرد و ساره در زمانی كه خداوند مقرر فرموده بود، حامله شد ۲ و برای ابراهیم در سن پیری پسری زایید. ۳ ابراهیم پسرش را اِسحاق (یعنی «خنده») نام نهاد. ۴ او طبق فرمـان خدا اسحاق را هشـت روز بعد از تولـدش ختنه كرد. ۵ هنگام تولـدِ اسحاق، ابراهیـم صد ساله بـود. ۶ ساره گفت: «خدا برایم خنده و شادی آورده است. هر كس خبر تولد پسرم را بشنود با من شادی خواهد كرد. ۷ چه كسی باور میكرد كه روزی من بچه ابراهیم را شیر بدهم؟ ولی اكنون برای ابراهیم در سن پیری او پسری زاییدهام!» ۸ اسحاق بزرگ شده، از شیر گرفته شد و ابراهیم به این مناسبت جشن بزرگی برپا كرد. ۹ یك روز ساره متوجه شد كه اسماعیل، پسر هاجر مصری، اسحاق را اذیت میكند. ۱۰ پس به ابراهیم گفت: «این كنیز و پسرش را از خانه بیرون كن، زیرا اسماعیل با پسر من اسحاق وارث تـو نخواهـد بود.» ۱۱ این موضوع ابراهیم را بسیار رنجاند، چون اسماعیل نیز پسر او بود. ۱۲ اما خدا به ابراهیم فرمود: «درباره پسر وكنیزت آزرده خاطر مباش. آنچه ساره گفته است انجام بده، زیرا توسط اسحاق است كه توصاحب نسلی میشوی كه وعدهاش را به تو دادهام. ۱۳ از پسر آن كنیز هم قومی به وجود خواهم آورد، چون او نیز پسر توست.» ۱۴ پس ابراهیم صبح زود برخاست ونان و مشكی پُر از آب برداشت و بر دوش هاجر گذاشت، و او را با پسر روانه ساخت. هاجر به بیابان بئرشِبَع رفت و درآنجا سرگردان شد. ۱۵ وقتی آب مشك تمام شد، هاجر پسرش را زیر بوتهها گذاشت ۱۶ و خود حدود صد متر دورتر از او نشست و با خود گفت: «نمیخواهم ناظر مرگ فرزندم باشم.» و زارزار بگریست. ۱۷ آنگاه خدا به نالههای پسر توجه نمود و فرشته خدا از آسمان هاجر را ندا داده، گفت: «ای هاجر، چه شده است؟ نترس! زیرا خدا نالههای پسرت را شنیده است. ۱۸ برو و او را بردار و در آغوش بگیر. من قوم بزرگی از او به وجود خواهم آورد.» ۱۹ سپس خدا چشمان هاجر را گشود و او چاه آبی در مقابل خود دید. پس بطرف چاه رفته، مشك را پر از آب كرد و به پسرش نوشانید. ۲۰ و خدا با اسماعیل بود و او در بیابانِ فاران بزرگ شده، ۲۱ در تیراندازی ماهر گشت و مادرش دختری از مصر برای او گرفت. ۲۲ در آن زمان ابیملكِ پادشاه، با فرمانده سپاهش فیكول نزد ابراهیم آمده، گفت: «خدا در آنچه میكنی با توسـت! ۲۳ اكنـون به نام خدا سوگند یاد كن كه به من و فرزندان و نوادههای من خیانت نكنی و همانطوری كـه مـن بـا تـو به خوبـی رفتـار كردهام، تو نیز با من و مملكـتم كه در آن سـاكنی، به خوبـی رفتـار نمایـی.» ۲۴ ابراهیم پاسخ داد: «سوگند میخورم چنان كه گفتید رفتار كنم.» ۲۵ سپس ابراهیم درباره چاهِ آبی كه خدمتگزاران ابیملك به زور از او گرفته بودند، نزد وی شكایت كرد. ۲۶ ابیملكِ پادشاه گفت: «این اولین باری است كه راجع به این موضوع میشنوم و نمیدانم كدام یك از خدمتگزارانم در این كار مقصر است. چرا پیش از این به من خبر ندادی؟» ۲۷ آنگاه ابراهیم، گوسفندان و گاوانی به ابیملك داد و با یكدیگر عهد بستند. ۲۸ سپس ابراهیم هفت بره از گله جدا ساخت. ۲۹ پادشاه پرسید: «چرا این كار را میكنی؟» ۳۰ ابراهیم پاسخ داد: «اینها هدایایی هستند كه من به تو میدهم تا همه بدانند كه این چاه از آنِ مناست.» ۳۱ از آن پس این چاه، بئرشبع (یعنی «چاه سوگند») نامیده شد، زیرا آنهـا در آنجا با هم عهـد بسته بودند. ۳۲ آنگاه ابیملك و فیكول فرمانده سپاهش به سرزمین خود فلسطین باز گشتند. ۳۳ ابراهیم در كنار آن چاه درخت گزی كاشت و خداوند، خدای ابدی را عبادت نمود ۳۴ ابراهیم مدت زیادی در سرزمین فلسطین زندگی كرد. |
۱ و خداوند برحسب وعدة خود، از ساره تفقد نمود، و خداوند ، آنچه را به ساره گفته بود، بجا آورد. ۲ و ساره حامله شده، از ابراهیم در پیریاش، پسری زایید، در وقتی كه خدا به وی گفته بود. ۳ و ابراهیم، پسر مولود خود را، كه ساره از وی زایید، اسحاق نام نهاد. ۴ وابراهیم پسر خود اسحاق را، چون هشت روزه بود، مختون ساخت، چنانكه خدا او را امر فرموده بود. ۵ و ابراهیم، در هنگام ولادت پسرش، اسحاق، صد ساله بود. ۶ و ساره گفت: «خدا خنده برای من ساخت، و هر كه بشنود، با من خواهد خندید.» ۷ و گفت: «كه بود كه به ابراهیم بگوید، ساره اولاد را شیر خواهد داد؟ زیرا كه پسری برای وی در پیریاش زاییدم.» ۸ و آن پسر نمو كرد، تا او را از شیر باز گرفتند. و در روزی كه اسحاق را از شیر باز داشتند، ابراهیم ضیافتی عظیم كرد. ۹ آنگاه ساره، پسر هاجر مصری را كه از ابراهیم زاییده بود، دید كه خنده میكند. ۱۰ پس به ابراهیم گفت: «این كنیز را با پسرش بیرون كن، زیرا كه پسر كنیز با پسر من اسحاق، وارث نخواهد بود.» ۱۱ اما این امر، بنظر ابراهیم، دربارة پسرش بسیار سخت آمد. ۱۲ خدا به ابراهیم گفت: «دربارة پسر خود و كنیزت، بنظرت سخت نیاید، بلكه هر آنچه ساره به تو گفته است، سخن او را بشنو، زیرا كه ذریت تو از اسحاق خوانده خواهد شد. ۱۳ و از پسر كنیز نیز اُمّتی بوجود آورم، زیرا كه او نسل توست.» ۱۴ بامدادان، ابراهیم برخاسته، نان و مَشكی از آب گرفته، به هاجر داد، و آنها را بر دوش وی نهاد، و او را با پسر روانه كرد. پس رفت، و در بیابان بئرشبع میگشت. ۱۵ و چون آب مشك تمام شد، پسر را زیر بوتهای گذاشت. ۱۶ و به مسافت تیر پرتابی رفته، در مقابل وی بنشست، زیرا گفت: «موت پسر را نبینم.» ودر مقابل او نشسته، آواز خود را بلند كرد و بگریست. ۱۷ و خدا آواز پسر را بشنید و فرشتة خدا از آسمان، هاجر را ندا كرده، وی را گفت: «ای هاجر، تو را چه شد؟ ترسان مباش، زیرا خدا آواز پسر را در آنجایی كه اوست، شنیده است. ۱۸ برخیز و پسر را برداشته، او را به دست خود بگیر، زیرا كه از او اُمّتی عظیم بوجود خواهم آورد.» ۱۹ و خدا چشمان او را باز كرد تا چاه آبی دید. پس رفته، مشك را از آب پر كرد و پسر را نوشانید. ۲۰ و خدا با آن پسر میبود. و او نمو كرده، ساكن صحرا شد، و در تیراندازی بزرگ گردید. ۲۱ و در صحرای فاران، ساكن شد. و مادرش زنی از زمین مصر برایش گرفت. ۲۲ و واقع شد در آن زمانی كه ابیملك و فیكول كه سپهسالار او بود، ابراهیم را عرض كرده، گفتند كه «خدا در آنچه میكنی با توست. ۲۳ اكنون برای من در اینجا به خدا سوگند بخور كه با من و نسل من و ذریت من خیانت نخواهی كرد، بلكه برحسب احسانی كه با تو كردهام، با من و با زمینی كه در آن غربت پذیرفتی، عمل خواهی نمود.» ۲۴ ابراهیم گفت: «من سوگند میخورم.» ۲۵ و ابراهیم ابیملك را تنبیه كرد، بسبب چاه آبی كه خادمان ابیملك، از او به زور گرفته بودند. ۲۶ ابیملك گفت: «نمیدانم كیست كه این كار را كرده است، و تو نیز مرا خبر ندادی، و من هم تا امروز نشنیده بودم.» ۲۷ و ابراهیم، گوسفندان و گاوان گرفته، به ابیمَلِك داد، و با یكدیگر عهد بستند. ۲۸ و ابراهیم هفت بره از گله جدا ساخت.و ابیملك به ابراهیم گفت: «این هفت برة ماده كه جدا ساختی چیست؟» ۲۹ گفت: «كه این هفت برة ماده را از دست من قبول فرمای، تا شهادت باشد كه این چاه را من حفر نمودم.» ۳۰ از این سبب، آن مكان را بئرشبع نامید، زیرا كه در آنجا با یكدیگر قسم خوردند. ۳۱ و چون آن عهد را در بِئَرشِبَع بسته بودند، ابیملك با سپهسالار خود فیكول برخاسته، به زمین فلسطینیان مراجعت كردند. ۳۲ و ابراهیم در بئرشبع، شورهكزی غرس نمود، و در آنجا به نام یهوه، خدای سرمدی، دعا نمود. ۳۳ پس ابراهیم در زمین فلسطینیان ایام بسیاری بسر برد. ۳۴ در ترجمه قدیم چنین آیه ای وجود ندارد. |

